کتاب داستان هاکلبری فین – قسمت اول

کتاب داستان هاکلبری فین – قسمت اول

۶ام مرداد, ۱۳۹۸

+2
Loading...

Huck in trouble

هاک در دردسر

You don’t know about me if you haven’t read a book called the Adventures of tom sawyer. Mr.Mark Twain wrote the book and most of it is true.

اگر کتاب ماجراهای تام سایر را نخوانده اید، درباره ی من چیزی نمی دانید. مارکه تواین این کتاب را نوشته و بسیاری از قسمت های آن حقیقت است.

.

In that book robbers stole some money and hid it in a very secret place in the woods.

در آن کتاب دزدان مقداری پول دزدیدند و آن را در مکانی خیلی سری در جنگلی مخفی کردند.

.

But Tom sawyer and I found it, and after that we were rich. We got six thousand dollars each all gold.

اما تام سایر و من آنرا پیدا کردیم و بعد از آن ثروتمند شدیم. هر کدام از ما شش هزار دلار همه اش طلا گیرمان آمد.

.

In those days I never had a home or went to school like Tom and all the other boys in St Petersburg. Pop was always drunk, and he moved around a lot, so he wasn’t a very good father.

در آن روزها من هیچ گاه خانه ای نداشتم یا مثل تام و همه دیگر پسران در سنت پترزبورگ به مدرسه نرفته بودم. پدر همیشه مست بود، و زیاد آن طرف و این طرف می رفت، پس پدر خیلی خوبی نبود.

But it didn’t matter to me. I slept in the streets or in the woods, and I could do what I wanted, when I wanted. It was a fine life.

اما این برای من مهم نبود. من در خیابان یا در جنگلی می خوابیدم و می توانستم هر چه که می خواهم، هر وقت که می خواهم انجام دهم. زندگی خوبی بود.

..

When we got all that money, Tom and I were famous for a while. Judge Thatcher, Who was an important man in our town, kept my money in the bank for me.

زمانی که همه ی آن پول گیرمان آمد، تام و من برای مدتی مشهور شدیم، قاضی تاچر که مرد مهمی در شهرمان بود، پول من را در بانک برایم نگه داشت

.

And the Widow Douglas took me to live in her house I could be her son. She was very nice and kind, but it was hard life because I had to wear new clothes and be good all the time.

و بيوة داگلاس من را برای زندگی در خانه اش برد و گفت می توانم پسرش باشم و خیلی خوب و مهربان بود، اما آن نحوه زندگی سخت بود برای اینکه مجبور بودم لباس های جدید بپوشم و همیشه خوب باشم.

.

IN the end, I put on my old clothes and ran away. But Tom came after me and said that I had to go back, but that I could be in this gang of robbers.

در آخر، لباس های قدیمی ام را پوشیدم و فرار کردم. اما تام دنبال من آمد و گفت که من باید برگردم، امکان دارد که بتوانم در دسته از دزدان باشم

.

So, I went back, and the widow cried and I had to put on those new clothes again. I didn’t like it at all. Her sister, Miss Watson, lived there too.

بنابراین برگشتم، و بیوه گریه کرد و مجبور شدم دوباره آن لباس های جدید را بپوشم.

.اصلا آن را دوست نداشتم. خواهرش، دوشيزه واستون هم آنجا زندگی می کرد

.

She was always saying, ‘Don’t put your feet there, Huckleberry, and ‘Don’t do that, Huckleberry.’ It was terrible.

همیشه در حال گفتن این جمله بود، «پاهاتو اونجا نذار هاکلبری، اینکار رو نکن هاکلبری.» وحشتناک بود

.

When I went up to bed that night, I sat down in a chair by the window. I sat there a good long time, and I was really unhappy.

وقتی که آن شب بالا به تخت خوابم رفتم روی صندلی کنار پنجره نشستم. آنجا یک مدت طولانی نشستم، و واقعا ناراحت بودم

.

But just after mid night I heard ‘mee-yow! Mee-yow!’ outside. Very softly; I answered, mee-yow! Mee -yow!’ Quietly, I put out the light and got out through the window. In the trees, Tom Sawyer was waiting for me.

.

اما درست بعد از نیمه شب صدایی در بیرون شنیدم، «میو! میوا» خیلی آرام جواب دادم، «میو! میوا»، خیلی آرام، چراغ را خاموش کردم و از پنجره بیرون رفتم. لابلای درختان، تام سایر منتظرم بود.

.

We went through the trees to the end of the window’s garden. Soon we were on top of a hill on the other side of the house. Below us we could see the river and the town. One or two lights were still on, but everything was quiet.

ما لابلای درختان تا انتهای باغ بيوه رفتیم. خیلی زود روی تپه ی آن طرف خانه بودیم، پایین پایمان رودخانه و شهر را می توانستیم ببینیم. یکی دو تا از چراغ ها هنوز روشن بود، اما همه چیز ساکت بود.

.

We went down the hill and found Joe Harper, Ben Rogers and two or three more of the boys.

از تپه ای پایین رفتیم و جوهارپر بن راجرز و دو یا سه تا دیگر از پسرها را پیدا کردیم.

.

Then Tom took us down the river by boat to his secret place, which was a cave deep in the side of a hill. When we got there, Tom told us all his plan.

سپس تام ما را با قایق به پایین رودخانه به مخفیگاه خودش که غار عمیقی در اطراف

یک تپه بود برد. وقتی به آنجا رسیدیم. تام تمام نقشه اش را برایمان تعریف کرد.

.

Now, we’ll have this gang of robbers, he said, and we’ll it Tom Sawyer’s Gang If somebody hurts one of us, the other will kill him and his family. And if a boy from the gang tells other people out secret, we’ll kill him and his family,too.

متن: «حالا ما دسته دزدها خواهیم بود و اسمش را می گذاریم گروه تام سایر اگر و به یکی از ما صدمه بزند، بقیه او و خانواده اش را خواهند کشت. و اگر پسری از گروه ، رازمان را به بقیه بگوید، ما نیز او و خانواده اش را خواهیم کشت.»

.

We all thought this was wonderful, and we wrote our names in blood from our fingers. Then Ben Rogers said, ‘Now, what’s the gang going to do?” “Nothing, replied Tom. “Just rob and kill.

ما همگی فکر کردیم این خیلی هیجان انگیز است و اسممان را با خون انگشتانمان نوشتیم. بعد، بن راجرز گفت: حالا دسته دزدها چه کاری باید انجام دهند «هیچ» تام تکرار کرد : فقط دزدی و قتل

.

We stop people on the road, and we kill them, and take their money and things. But we can keep a few of the people, and then their friends can pay money to get them back. That’s what they do in the stories in book.

ما آدم ها را در جاده متوقف می کنیم، و آنها را می کشیم ، و پول و وسایلشان را بر می داریم. حتی می توانیم تعدادی از آنها را نگه داریم و بعد دوستانشان می توانند برای پس گرفتنشان پول بپردازند. این چیزیست که آنها در کتابهای داستان انجام میدهند.

.

But Ben wasn’t happy. “What about woman?” he asked. ‘Do we kill them, too??

اما بن خوشحال نبود. پرسید: «خانمها چطور؟ آنها را هم می کشیم؟»

.

“Oh, no,’ Tom answered. ‘We’re very nice to them, and they all love us, and they don’t want to go home.

تام تکرار کرد : «اوه! نه، ما با آنها رفتار مناسب خواهیم داشت و آنها همه عاشق ما می شوند و دیگر نمی خواهند به خانه بروند.»

.

Then the cave will be full of women, and people waiting, and we’ll have to watch them all night..?

خوب اینطوری، غار پر از خانمها و آدمهایی می شود که منتظر هستند، و میخواهیم همه شب مراقب آنها باشیم

.

We’ll all home now,’ Tom said, “and we’ll meet next week, and we’ll kill somebody and rob somebody.”

تام گفت: «حالا همه به خانه می رویم، هفته بعد یکدیگر را ملاقات می کنیم، و یک نفر را می کشیم و از کسی دزدی می کنیم.»

.

Ben wanted to begin on Sunday, but the others said no. It was bad to kill and rob on a Sunday.

بن می خواست روز یکشنبه شروع کند، اما بقیه گفتند نه. قتل و دزدی در روز یکشنبه شگون ندارد

.

My clothes were very dirty and I was very tired when I got back. Of course, the next morning Miss Watson was angry whit me because of my dirty clothes, but the widow just looked unhappy.

وقتی برگشتیم لباسهایم خیلی کثیف شده بودند و خیلی خسته بودم. البته، صبح روز بعد، دوشيزه واستون به خاطر لباس های کثیفم خیلی از دستم عصبانی شد، اما بيوه فقط ناراحت به نظر می رسید.

.

soon after that we stopped playing robbers because we never robbed people and we never killed them.

بعد از آن خیلی زود بازی دزدی را کنار گذاشتیم برای اینکه هیچ وقت از کسی دزدی نکردیم و هیچ وقت هم آنها را نکشتیم.

.

Time went on and winter came. I went to school most of the time and I was learning to read and write a little. It wasn’t too bad, and the widow was pleased with me.

روزها سپری شد و زمستان آمد. بیشتر اوقات به مدرسه رفتم و کمی خواندن و نوشتن یاد گرفتم. خیلی بد نبود و بیوه هم از من راضی بود.

.

Miss Watson had a slave, an old man called Jim, and he and I were good friends. I often sat talking to Jim, but I still didn’t

like living in a house and sleeping in a bed

دوشیزه واستون یک برده داشت، مرد پیری که نامش جیم بود، و او و من دوستان خوبی بودیم. اغلب با جیم به صحبت می نشستیم، اما هنوز هم زندگی کردن در خانه و خوابیدن در یک تخت را دوست نداشتم.

.

Then, one morning there was some new snow on the ground and outside the back garden I could see footprints in the snow. I went out to look at them more carefully. They were Pops footprints!

یه روز صبح که مقداری برف روی زمین و بیرون پشت باغ آمده بود، می م جای پاها را روی برف ببینم، بیرون رفتم تا با دقت بیشتری به آنها نگاه کنم.

ردپاهای پدر بود!

.Minute later, I was running down the hill to Judge Thatcher’s house. When he opened the door, I cried, ‘Sir, I want you to take all my money. I want to give it to you.”
یک دقیقه بعد، من به سمت پایین تپه منزل قاضی تاچر می دویدم، وقتی که درب را باز کرد، فریاد زدم: «قربان، من می خواهم که همه ی پول من را بردارید، می خواهم آن را به شما بدهم.»

He looked surprised, “Why, what’s the matter?

او متعجب به نظر می رسید، «چرا»، موضوع چیست؟

.
please ,sir, take it! Don’t ask me why!

لطفا قربان، آن را بردارید! از من نپرسید چرا!»

.
In the end he said, ‘Well, you can sell it to me, then.’ And he gave me a dollar and I wrote my name on a piece of paper for him.
در آخر گفت، «بسیار خوب تو میتوانی آن را به من بفروشی و بعد» یک دلار به من داد و من اسمم را روی تکه کاغذی برایش نوشتم.

.
That night when I went up to my room, pop was sitting there, waiting for me! I Saw that the window was open, so that was how he got in.
آن شب وقتی که به اتاقم رفتم، پاپا آنجا نشسته بود، منتظر من بود! دیدم که پنجره باز بود، باید از آنجا وارد شده باشد.

.
He was almost fifty and he looked old. His hair was long and dirty and his face was a terrible white color. His clothes were old and dirty, too, and two of his toes were coming through his shoe.

.تقریبا پنجاه ساله بود و پیر به نظر می رسید. موهایش بلند و کثیف بود و صورتش به طرز وحشتناکی سفید بود. لباسهایش هم کهنه و کثیف بودند، و دو تا انگشتان پایش از کفشش بیرون زده بود

.

He looked at me all over for a long time, and then he said, “Well, just look at those clean, tidy clothes! And they say you can read and write now. Who said you could go to school?’

سرتاپای مرا یک مدت طولانی نگاه کرد و سپس گفت: «خوب، فقط به آن لباس های تمیز و مرتب نگاه کن! و آنها می گویند که تو حالا می توانی بخوانی و بنویسی. کی گفته که تو می توانی به مدرسه بروی؟ »

.

 The widow … ‘I began.

من شروع کردم: «بیوه … »

.

Oh, she did, did she? Well, you can forget about school. I can’t read and your mother couldn’t read; no one in our family could read before they died, so who do you think you are? Go on, take that book and read to me!

اوه، او گفت؟ بسیار خوب، می توانی مدرسه را فراموش کنی. من نمی توانم بخوانم و مادرت هم نمی توانست؛ هیچ کس در خانواده ما قبل از مرگش نمی توانست بخواند پس کی فکر می کند که تو بتوانی؟ زودباش، آن کتاب را بردار و برایم بخوان!

.

I began to read, but he hit the book and it flew out of my hand, across the room. Then he shouted, They say you’re rich – how’s that?’

من شروع به خواندن کردم، ولی او زد زیر کتاب و اون از میان دست هایم، در طول اتاق پرتاب شد. بعد فریاد زد، «آنها می گویند که تو ثروتمندی، چطور امکان دارد؟

.

‘It isn’t true!

«حقیقت ندارد!»

.

“You give me that money! I want it. Get it for me tomorrow!”

تو آن پول را به من می دهی؟ من می خواهمش. فردا آن را برای من بیاور!»

.

“I haven’t got any money. Ask Judge Thatcher. He’ll tell you. I haven’t got any money.’

من هیچ پولی نگرفته ام. از قاضی تاچر بپرس. او به تو خواهد گفت. من هیچ پولی ندارم.»

.

“Well, give me what you’ve got in your pocket now.

«خوب، حالا آن چیزی را که در جیبت گذاشته ای به من بده.»

.

Come on, give it to me!’

زودباش، بده به من!»

.

I’ve only got a dollar, and I want that to …

من فقط یک دلار گرفتم، ولی می خواهم که

.

Give it to me, do you hear?

بده به من، می شنوی؟»

We took it, and then he said he was going out to get a drink. When he was outside the window, he put his head back in and shouted, ‘And stop going to that school, or you know what you’ll get!’

آن را گرفت ، و بعد گفت که قصد دارد بیرون برود تا یک نوشیدنی بخرد. وقتی که بیرون پنجره بود، سرش را به عقب، داخل آورد و فریاد زد، و دیگر به مدرسه نرو، و با اینکه میدونی چی نصیبت می شود!»

.

The next day he was drunk, and he went to Judge Thatcher to get my money. The judge wouldn’t give it to him.

روز بعد او مست بوده و پیش قاضی تاچر رفت تا پولهای من را بگیرد. قاضی تاچر آنها را به او نداد.

.

But Pop didn’t stop trying and every few days I got two or three dollars from the judge to stop Pop from hitting me. But when Pop money, he got drunk again and made trouble in town.

اما پاپا از سعی کردن دست برنمی داشت و هر چند روز من دو یا سه دلار از قاضی می گرفتم تا پاپا دست از کتک زدن من بردارد. اما وقتی که پاپا پول داشت، دوباره مست می کرد و در شهر دردسر درست می کرد.

.

He was always coming to the widow’s house, and she got angry and told him to stay away. Then Pop got really angry and one day he caught me and took me a long way up the river in a boat.

او همیشه به خانه بیوه می آمد، و او خیلی عصبانی می شد و به پاپا می گفت که از آنجا دوری کند، بعد پاپا واقعا عصبانی شد و یک روز من را گرفت و با خودش یک راه طولانی با قایق به بالای رودخانه برد.

.

I had to say with him in a hut in the woods and I couldn’t go out by myself. He watched me all the time. The widow sent a man to find me and bring home, but Pop went after him with a

gun, and the man ran away.

مجور بودم که با او در یک کلبه در جنگل بمانم و نمی توانستم خودم به تنهایی

بروم. او تمام وقت مراقبم بود. پیوه کسی را فرستاد تا مرا پیدا کند و به خانه بیاورد، اما پاپا با اسلحه دنبال او رفت، و مرد فرار کرد.

.

Huck escapes and finds a friend

فرار هاک و پیدا کردن یک دوست

.

Mostly it was a lazy, comfortable kind of life, but after about two months Pop began to hit me too much with his stick.

بیشتر اوقات یک جور زندگی تنبل وار و راحتی بود، اما بعد از دو ماه پاپا شروع کرد به کتک زدن بیش از حد من با عصایش

.

He often went a way into town too, and then he always locked me in the hut. Once he was away for three days and I thought I was never going to get out again.

بیشتر اوقات هم به سمت شهر می رفت، و بعد همیشه درب کلبه را روی من قفل می کرد. یکبار سه روز بعد نیامد و من فکر کردم دیگر هیچ وقت دوباره، بیرون را نخواهم دید..

.

When he came back that time, he was drunk and angry. He wanted my money, but Judge Thatcher wouldn’t give it to him.

آن موقع وقتی برگشت، مست و عصبانی بود. اما پولهای من را می خواست، اما قاضی تاجر به او نداده بود

.

The judge wanted to send me to live with the widow again, Pop told me. I wasn’t very pleased about that. I didn’t want to go back there.

قاضی خواسته بود که دوباره من را بفرستد تا با بیوه زندگی کنم، پاپا به من گفت : من در این باره خیلی راضی نبودم. من نمی خواستم به آنجا برگردم.

.

So I decided to escape and go down the river and live in the woods somewhere.

پس تصمیم گرفتم فرار کنم و به پایین رودخانه بروم و جایی در جنگل زندگی کنم..

.

When Pop was out, I began to cut a hole in the wooden wall of the hut, In a few days, when the hole was bigger, I could take the wood out, escape through the hole, and put the wood back.

وقتی که پاپا بیرون بود، شروع به بریدن یک سوراخ در دیوار چوبی کلبه، کردم.

ظرف مدت چند روز، وقتیکه سوراخ بزرگتر شد، می توانستم تکه چوب را بردارم، و از میان حفره فرار کنم، و چوب را سر جایش برگردانم.

.

The morning Pop sent me down to the river to catch some fish

for breakfast. To my surprise, there was a canoe in the water and there was no one in it.

یک روز صبح، پاپا من را به پایین رودخانه فرستاد تا چند تا ماهی برای صبحانه ،

هم داخلش نبود بگیرم. در کمال تعد بجسمه یک کانو در رودخانه بود و هیچ کس هم داخلش نبود.

.

Immediately, I jumped into the river and brought the canoe to the side. It was lucky that Pop didn’t see me, and I decided to hide the canoe under some trees and use it when I escaped.

بلافاصله داخل رودخانه پریدم و كانو را به کنار رودخانه آوردم، از خوش شانسی پاپا من را ندید، و من تصمیم گرفتم که کانو را زیر چند تا درخت پنهان کنم و وقتی که فرار کردم، از آن استفاده کنم

.

That afternoon, Pop locked me in and went off to town.

آن روز بعداز ظهر، پاپا درب را روی من قفل کرد و به شهر رفت.

.

He won’t be back tonight,” I thought, so I began to work hard at my hole. Soon I could get out through it, and I carried food and drink and Pop’s gun down to the canoe.

فکر کردم، امشب بر نمی گردد، پس شروع کردم سخت کار کردن بر روی حفره ام. خیلی زود توانستم از داخلش رد شوم؛ وغذا و نوشیدنی و اسلحه پاپا را به کانو بردم.

.

Then I put back the wood to hide the hole, took the gun and went into the woods. There I shot a wild pig and took it back to the hut with me. Next, I broke down the door with an axe.

بعد چوب را سرجایش برگرداندم تا حفره را پنهان کنم، اسلحه را برداشتم به داخل

بت در وسط و بلند شوم می کردم، و جنگل رفتم.

آنجا به یک خوک وحشی شلیک کردم و آن را با خودم به کلبه بردم. بعد درب را با یک تبر شکستم

.

I carried the pig into the hut put some of its blood on the ground. Then I put some big stones in a sack and pulled it along behind me to the river.

There Polly an for my me, and

خوک را با خودم به داخل کلبه بردم و مقداری از خونش را روی زمین ریختم. بعد و تعدادی سنگ بزرگ را در کیسه ای قرار دادم و پشت سر خودم تا رود خانه کشیدم.

.

Last of all, I put some blood and some of my hair on the axe.

I left the axe in a corner of the hut and I took the pig down to

در آخر هم مقداری خون و تعدادی از موهایم را روی تبر گذاشتم. تبر را در گوش کلبه گذاشتم و خوک را به پایین رودخانه بردم.

.

thay won’t know it’s only a pig in the river,” I said to myself.

They’ll think it’s me.”

با خودم گفتم: «آنها نخواهند فهمید که فقط یک خوک در رودخانه است. آنها ف می کنند که من هستم.»

.

Then I took the canoe and went down the river to Jackson’s Island. By then it was nearly dark, so I hid the canoe under some trees and went to sleep.

سپس سوار كانو شدم و به پایین رودخانه به سمت جزیره جکسون حرکت کردم. تا آن موقع تقريبا هوا تاریک شده بود. پس كانو را زیر چند درخت مخفی کردم و رفتم که بخوابم.

.

It was after eight o’clock when I woke up the next day and the sun was high in the sky. I was warm and comfortable and I didn’t want to get up. Suddenly, I heard a noise up the river. Carefully, I looked through the trees, and I saw a boat full of people.

روز بعد تقریبا بعد از ساعت ۸ بود که از خواب بیدار شدم و خورشید درست در وسط آسمان بود. جایم گرم و راحت بود و اصلا دلم نمی خواست که از جایم بلند شوم. ناگهان صدایی از بالای رودخانه شنیدم. با احتیاط از لابلای درختها نگاهی کردم، و قایقی پر از آدم دیدم

.

There was Pop, Judge Thatcher, Tom sawyer and his Aunt Polly and his brother Sid, and lost of others. They were looking for my body in the river. I watched them, but they didn’t see me, and in the end they went away.

آنها، پاپا، قاضی تاچر، تام سایر و عمه اش پولی و برادرش سید و کلی آدم دیگر بودند آنها دنبال جسد من در رودخانه می گشتند. من آنها را تماشا می کردم، اما آنها مرا نمی دیدند، و در آخر روز همگی رفتند.

عضو همیارنامه شوید

با عضویت در همیارنامه زبان را به صورتی ایمیلی آموزش ببینید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *